تبليغاتX
اوج نیاز
اوج نیاز

کاش می گفتی چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!

دل وجان مرا هر لحظه بر حرفی بیازاری

چه می خواهی از این مسکین سرگردان؟ نمی دانم

اگر مقصود تو جانست رخ بنما وجان بستان

وگر قصد دگر داری من این وآن نمی دانم

مرا با توست پیمانی تو با من کرده ای عهدی

شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان؟نمی دانم

چواندر چشم هر ذره چو خورشید آشکارایی

چرایی از من حیران چنین پنهان؟نمی دانم

به امید وصال تو دلم را شاد کردم

چرا درد دل خود را دگر درمان؟ نمی دانم

نمی یابم تو را در دل.نه در عالم نه در گیتی

کجا جویم تو را آخر .من حیران نمی دانم

عجب تر آنکه می بینم جمال تو عیان. لیکن

نمی دانم چه می بینم من نادان .نمی دانم

همی دانم که روز وشب جهان روشن به روی توست

ولیکن آفتابی یا مه تابان .نمی دانم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 13:25 توسط نسرین| |

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:47 توسط نسرین| |

دل...

این واژه ی کوچک وکوتاه

هرزگاهی به وسعت یک دریا

برایت دلتنگی می کند ...

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 21:57 توسط نسرین| |

وقتي به تو نگاه مي كنم

آنگاه كه به تو مي انديشم

ذرات وجودم متبلورمي شود

قلبم شروع به تپيدن مي كند

من ناآرامم.....

وتو آن حس غريب.......

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:37 توسط نسرین| |

هر کجا که نشستم سخن از عشق تو گفتم

با اشک جگرسوز دل سخت تو سفتم

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

دل می تپد از شوق که امروز کجایی

شاید که دگر باره از این کوچه

 بیایی ...!!!

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 21:43 توسط نسرین| |

امتداد بازوانت

 می شود انتهای دلدادگی

می شود همان گوشه ی دنجی که

 راحت می توان جان داد...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:55 توسط نسرین| |

شب ها

به وقت خواب

از طرف من ...

وجدانت را ببوس!

اگر بیدار بود!!!

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:49 توسط نسرین| |

به تو عادت دارم٬

 مثل پروانه به آتش!

مثل عابد به عبادت!

و تو هر لحظه که از من دوری

من به ویرانگری فاصله می اندیشم !

در کتاب احساس ٬

«فاصله»

یک فاجعه معنا شده است !!!

و تو توانایی آن را داری

که به این فاجعه پایان بخشی...

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 18:30 توسط نسرین| |

کسی ما را نمی جوید!

کسی ما را نمی پرسد !

کسی تنهایی ما را نمی گرید !

دلم در حسرت یک دست !

دلم در حسرت یک دوست !

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:41 توسط نسرین| |

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست

تازنده ام چو شمع از اینم گریز نیست

هردرد را که می نگری هست چاره ای

جز درد عشق است که درمان پذیر نیست

رفتی و از فراق تو از پای در آمدم

بازا که جز تو  هیچ کسم دستگیر نیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:53 توسط نسرین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ